خرید بک لینک
امروز باهم مچ انداختیم...ماشالله...زورم بهت نرسید راحت منو زمین زدی...فکر نمی کردم به این زودیا زورت زیاد شه...بتا حالا وقتی مچ می انداختیم تقریبا تو رو رعایت می کردم تا تو پیروز شی...ولی امروز واقعا منو زمین زدیم هرچه قدرت داشتم بکار گرفتم ولی باختم

برچسب: اندازی, نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 4:47

این روزا هوا خیلی گرم شده شب بابات به فکر یه پنکه یا کولر آبی بود...شب وقتی بابات خواست پنکه بابابزرگ رو چند روزی بیار خونه موافقت نکردند....برای همین از صبح زود رفتی سراغ لب تاب و طرز ساخت کولر آبی رو پیدا کنی...طرز ساختش رو پیدا کردی...تا ظهر یه پنکه مدل کوچک که بتونه با برق شهری کار کنه درست کردی...قراره یه پنکه بزرگتر بگیری و برای بابات کولر آبی درست کنی.
برچسبها: کاردستی

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 4:47

نمی دونستم برای کلاس موسیقی باید برات سنتور بگیریم...از وقتی شنیدم معلمت گفته باید سنتور بگیرم کمی حالم گرفته...از طرفی نمی خوام کلاست رو ذف کنم از طرفی یک سنتور خوب تقریبا 3 میلیونه...چون دیدی من فعلا قدرت خردیش رو ندارم فورا گفتی مامان من اصلا علاقه ای به موسیقی ندارم این حرفت با اون علاقه ای که ثبت نام کردی متناقض بود... امروز رفتم کانون و با آقای باغلاچی صحبت کردم گفت سنتور با قیمت کمتر از 500

برچسب: موسیقی, نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 4:47

در خانه ریاضیات دوبار امتحان گرفتن تا تعیین سطح کنند در بار اول نمره دوم رو گرفتی...و دومین امتحان اولین نمره رو...

برچسب: اولین,ریاضی, نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 4:47

از وقتی برات سنتور گرفتیم هر روز تمرین می کنی...بعضی از نت ها خیلی آرام بخشه...و من و بابات لذت می بریم
برچسبها: موسیقی

تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ | | نویسنده : r.p |

برچسب: سنتور, نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 4:47

از کانون می خوان تو رو به مسابقات کشوری رباتیک به شهر ساری ببرن...خیلی دوست دارم بفرستمت برات تجربه خوبی می شه هم مسابقه و دیدن شهر ساری هم شاید دوری دو سه روزه از ما...

ولی من و بابات نگرانیم ...نگرانیهای زیاد ما باعث می شه اجازه ندیم بری

کاش می تونستیم خودمون ببریمت...بابات می گفت اگر در همین شهرهای نزدیک بود حتما می بردت


برچسبها: رباتیک

برچسب: مسابقه,فوتبالیست, نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 4:47

ظهر رفته بودم باشگاه...موقع برگشت اومد تو رو از خونه آنا بردارم ...دیدم کسی تو کوچه نیست تعجب کردم چون معمولا جلوی در خونه با بچه های همسایه بازی می کردی... مادر بهم گفت که غلامرضا با توپ زده شیشه در پارکینگ همسایه رو شکسته...اونم کدوم همسایه ؟؟ آقای قربانی.....خخخخخخخخ....نمی دونم آلان یادت یا نه ولی قربانی رو همیشه دشمن درجه یک خودت تلقی میکردی همیشه بهم میگفتی بدترین دشمن من آقای قربانیه..چون

برچسب: شکستن,همسایه, نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 4:47

صفحه بندی